سناریو 1:
فردی ۳۰ ساله در تماس با خط بحران (۱۲۳) میگوید:
«نمیخواهم ادامه دهم، احساس میکنم هیچچیز خوب نمیشود.»
مراحل مداخله:
ارزیابی خطر:
سؤالات: «میتوانی بگویی چه احساسی داری؟ آیا به روش خاصی برای آسیب زدن به خودت فکر کردهای؟ چیزی هست که به تو حس خوبی بدهد؟»
پاسخ: «فقط خیلی غمگینم. گاهی به قرصها فکر میکنم، ولی سگم را دوست دارم و نمیخواهم او را تنها بگذارم.»
ارزیابی: خطر متوسط (افکار خودکشی با برنامه کلی، اما بدون قصد فوری).
گفتوگوی حمایتی:پاسخ: «میفهمم که الان خیلی سخته. اینکه درباره سگت صحبت کردی، نشون میده چیزهای مهمی تو زندگیت داری. ما میتوانیم باهم راههایی پیدا کنیم که ایمن بمونی.»
تدوین برنامه ایمنی:
نشانههای هشدار:
«احساس تنهایی، فکر به مرگ، گریه زیاد.»
استراتژیهای داخلی: «۵ دقیقه تنفس آرام، گوش دادن به موسیقی شاد، بازی با سگم.»
افراد حامی: «مادر (شماره)، دوست صمیمی (شماره).»
منابع حرفهای: «شماره ۱۲۳، کلینیک روانشناسی محل.»
وسایل خطرناک: «داروها را به مادرم میدهم.»دلایل زندگی: «سگم، نقاشی، کمک به دیگران.»
تمرین مقابلهای فوری:
از فرد بخواهید ۵ چرخه تنفس آرام انجام دهد و نتیجه را گزارش کند.
نتیجه: «احساس کردم کمی آرامتر شدم.»
ارجاع:فرد را به یک روانشناس محلی ارجاع دهید و شماره ۱۲۳ را برای تماسهای بعدی یادآوری کنید.پیشنهاد: «بیا قرار بذاریم که فردا با کلینیک تماس بگیری. منم میتوانم باهات تماس بگیرم تا مطمئن شم حالتی.»
سناریو2 :
سناریو:
فردی ۲۸ ساله در تماس با خط بحران (۱۲۳) میگوید: «حس میکنم یه بازندهام و بهتره بمیرم.»
مراحل اجرا:
1. ارزیابی خطر با C-SSRS:
- پاسخها: «بله، آرزوی مرگ دارم» (سؤال ۱)، «بله، به خودکشی فکر کردم» (سؤال ۲)، «نه، روش خاصی ندارم» (سؤال ۳). امتیاز: ۲ (خطر پایین تا متوسط).
2. تأیید چندسطحی DBT:
- سطح ۱: «میشنوم که خیلی حس بدی داری. من اینجام و دارم گوش میدم.»
- سطح ۲: «میگویی حس میکنی یه بازندهای، انگار هیچ ارزشی نداری.»
- سطح ۳: «شاید حس میکنی هیچکس نمیتونه این حس رو بفهمه. درسته؟»
- سطح ۴: «با توجه به اینکه گفتی اخیراً شغلت رو از دست دادی، کاملاً قابلفهمه که اینقدر احساس بیارزشی کنی.»
- سطح ۵: «هر کس دیگهای هم تو موقعیت تو بود، ممکن بود این حس رو داشته باشه. این یه واکنش طبیعیه.»
- سطح ۶: «من واقعاً تحت تأثیرم که با وجود این حس سنگین، با من تماس گرفتی. این نشون میده تو هنوز داری برای خودت میجنگی.»
3. تأیید مبتنی بر ارزشها:
- مشاور: «چه چیزی تو زندگی برات خیلی مهمه؟» فرد: «خب، خانوادم برام مهمن، ولی حس میکنم نمیتونم بهشون کمک کنم.»
- تأیید: «اینکه اینقدر به خانوادت اهمیت میدی، نشون میده تو چقدر قلب بزرگی داری. کاملاً قابلفهمه که وقتی حس میکنی نمیتونی بهشون کمک کنی، اینقدر غمگین باشی.»
- اقدام: «شاید بتونی یه پیام به یکی از اعضای خانوادت بفرستی و بگی چقدر برات مهمه.»
4. تأیید با بازسازی شناختی:
- فکر منفی: «من یه بازندهام.»
- تأیید: «میفهمم که این فکر چقدر برات دردناکه. حس بیارزشی خیلی سنگینه.»
- به چالش کشیدن: «آیا چیزی هست که نشون بده تو برای کسی یا چیزی مهمی؟» فرد: «خب، دوستم همیشه میگه من بهش کمک کردم.»
- فکر متعادل: «شاید گاهی حس کنم بازندهام، ولی برای دوستم مهم بودم و بهش کمک کردم.»
- تأیید فکر جدید: «اینکه میتونی اینو ببینی، نشون میده داری راههای جدید برای دیدن خودت پیدا میکنی.»
5. ادغام در برنامه ایمنی:
- نشانههای هشدار: «احساس بیارزشی، فکر به مرگ.»
- استراتژیها:
1. تأیید فوری: «به خودم میگم: اشکالی نداره که غمگینم، این حس طبیعیه.»
2. تأیید ارزشمحور: «یادم میافتد که خانوادم برام مهمه و باهاشون تماس میگیرم.»
3. بازسازی شناختی: «فکر بیارزشی رو به چالش میکشم: من برای دوستم مهمم.»
- افراد حامی: «دوستم (شماره)، خط ۱۲۳.»
6. ارجاع:
- مشاور: «عالی بود که این قدمها رو برداشتیم. بیایم یه قرار بذاریم که با یه روانشناس محلی تماس بگیری برای جلسات DBT یا CBT.»