تله های زندگی


توسط دکتر مهدی ریحانیان

بروز رسانی شده در سه شنبه, 14 بهمن 1404

تله های زندگی ، چگونگی تفکر ، احساس ، رفتار و نحوه ارتباط با دیگران را تعیین می کنند .

این تله ها به احساس های شدیدی مثل عصبانیت ، غمگینی و اضطراب دامن می زنند . حتی زمانی که در زندگی . اوضاع بر وفق مراد است ( جایگاه اجتماعی خوب ، ازدواج شادکام ، روابط خوب با دیگران و موفقیت شغلی ) باز هم ممکن است قادر به لذت بردن از زندگی نباشیم .

 

 دیوید : سی و نه سال داشت و در اداره بورس کار می کرد . او در کارش موفق بود ولی در دام یکی از تله های زندگی ( محرومیت هیجانی ) دست و پا می زد .

دیوید با تنهایی دست و پنجه نرم می کرد . او دچار احساس خلأ و معناباختگی شده بود .

احساس می کرد که در چاه عمیقی گرفتار شده است و سخت بی قرار است تا زنی بتواند زندگی پوچ او را معنا ببخشد و غنی سازد.

دیوید در دوران کودکی اش با همین احساس تنهایی دست به گریبان بود .

او هیچگاه متوجه نشد که پدر و مادرش ، سرد و بی مهر بوده اند .

والدینش نیازهای عاطفی دیوید را برآورده نکرده بودند . به تدریج تله زندگی محرومیت هیجانی در ذهنش نقش بست و در دوران بزرگسالی نیز همان تجارب تلخ دوران کودکی برایش رقم می خورد.

دیوید سال ها به این الگوی ارتباطی در درمان نیز ادامه می داد . او نمی توانست روند درمان خود را با یک درمانگر به انتها برساند ، بلکه پس از گذشت چند جلسه ، درمان را نیمه کاره رها می کرد و به سراغ درمانگر دیگری می رفت .

اگرچه در ابتدا امیدآفرینی های درمانگران او را دلگرم می کرد ، اما پس از گذشت چند جلسه ، ناامید و دلسرد می شد . در واقع او هیچ وقت با درمانگرانش رابطه درست و انسانی برقرار نمی کرد ، بلکه دائم برای توجیه خودش به منظور خاتمه درمان به دنبال عیب جویی از درمانگران بود .

با هر شکست درمانی به تدریج این اعتقاد در او راسخ تر می شد که راه گریزی از مشکلاتش ندارد و تنهایی ، سرنوشت نهایی اوست .

اگرچه بسیاری از درمانگران دیوید ، خونگرم و صمیمی بودند ، اما مشکل اصلی جای دیگری بود. مشکل این بود که دیوید همیشه برای صمیمیت گریزی توجیه پیدا می کرد . هرچند حمایت عاطفی درمانگر از بیمار حائز اهمیت است ، اما این شرط نمی تواند گره از مشکلات بیمار باز کند .

درمانگران دیوید ، مراعات او را می کردند و از تکنیک های رویاروسازی با الگوی خود آسیب رسان استفاده نمی کردند یا اگر هم این کار را می کردند از قدرت لازم برای تغییر دیوید برخوردار نبود .

دیوید اگر می خواست از دام معیوب محرومیت هیجانی رها شود بایستی از عیب جویی زنان دست بر می داشت و با جدیت به مبارزه با مشکلاتش ( صمیمیت گریزی و عیب جویی ) می پرداخت.

وقتی دیوید برای حل و فصل مشکلاتش به ما مراجعه کرد ، علاوه بر جنبه های همدلانه ، تعهد، چالش و رویاروسازی را نیز به درمان اضافه کردیم . هر زمان که تله زندگی اش در رفتار ، احساس و شیوه تفکر او نمود پیدا می کرد ، او را با این مسئله روبه رو می کردیم . نکته مهم این بود که به دیوید نشان بدهیم که با تله ی زندگیش رو به رو شود.

دیوید:

"بالاخره مسئولیت برقراری روابط را پذیرفتم ، نمی خواستم در ارتباط با نامزد فعلیم شکست بخورم، چنین ضرورتی را احساس کردم . اگر چه می دانستم که نامزدم آدم بی عیب و نقصی نیست ، اما تصمیم گرفتم که او را رها نکنم . بالاخره مجبور شدم بین دو راهی تنهایی همیشگی یا ارتباط با افراد معمولی ، یکی را قبول کنم. رهایی از تله زندگی، نیازمند این است که همواره با مشکلات خود رویارو شوید . قصد داریم به شما یاد بدهیم که چگونه در تله های زندگی ، گیر می کنید و تا زمانی که نتوانید این تله ها را بشناسید و بر آنها مسلط شوید ، کماکان جلوی پای شما سبز می شوند و ناغافل درمی یابید که در دام افتاده اید."

 

 آیدا چهل و دو سال داشت و در خیلی از زمینه ها از استعداد شگرفی برخوردار بود ، اما زمین گیر شده بود ، به این دلیل که نگرانی ها و ترس های زیادی تجربه می کرد .

 

 

اگرچه برای کاهش اضطرابش داروی آرام بخش استفاده می کرد ، اما در تله زندگی آسیب پذیری گرفتار شده بود .

در واقع آیدا اصلا زندگی نمی کرد . او دست از پا خطا نمی کرد چون به شدت از همه چیز می ترسید. زندگی او مملو از نگرانی های پرخطر بود . او ترجیح می داد برای حفظ امنیت خود از خانه بیرون نیاید .

آیدا :

 ̎ هرچند می دانم کارهای زیادی دارم که انجام بدهم . با اینکه می دانم از دیدن دوستان ، رفتن به تئاتر و رستوران لذت می برم ، اما انجام این کارهای عادی برای من خیلی سخت و دشوار است . من هیچ گونه سرگرمی و تفریحی ندارم . اکثرا نگرانم که مبادا برای من اتفاقات ناگواری پیش بیاید̎ .

 

ما با مشکل وی ( ناراحتی از نداشتن رابطه ای صمیمی و دیرپا ) صادقانه همدل هستیم و این مشکل را به الگوهای ارتباطی ناخوشایند وی با والدینش ربط می دهیم . با این حال هروقت می خواست دلیل تراشی کند به او گوشزد می کردیم که دوباره در دام تله زندگی اش گیر کرده است . عیب جویی راهی برای صمیمیت گریزی است . والدین آیدا در جنگ جهانی دوم ، مصیبت های جانگدازی را پشت سر گذاشته بودند و به دلیل ترس های زیادی که داشتند آیدا را زیر چتر حمایت بیمارگونه خود گرفته بودند .

آنها نمی گذاشتند آب در دل آیدا تکان بخورد و همواره او را از خطرات احتمالی ( اما غیر ممکن ) آگاه می کردند و به او هشدار می دادند که مواظب سلامتی و رفاه خودش باشد .

اگرچه این احتمال برای هر کسی وجود دارد که سرما بخورد ، در آب غرق شود ، در مترو گیر بیفتد یا اتومبیلش دچار آتش سوزی شود ، اما والدين آيدا می خواستند با هشداردهی به فرزندشان ، اطمینان خاطر کامل کسب کنند که برای او اتفاق ناگواری رخ نخواهد داد . به دلیل همین هشداردهی های والدین ، زیاد هم تعجب برانگیز نیست که اضطراب دست از سر آیدا برنمی داشت . در قسمتی از فرآیند درمان به آیدا کمک کردیم تا بتواند اتفاقات ناگوار را درست تر تخمین بزند .

بارها با او بر سر تخمین مبالغه آمیز خطر و اتفاقات ناگوار چالش کردیم . او ضعف ها و آسیب پذیری های بیرون از خانه را بزرگ جلوه می داد . به تدریج یاد گرفت که خطر پذیری عاقلانه را در زندگی خود بپذیرد و از راهکار اطمینان طلبی از دوستان و شوهرش دست بردارد .

 

ما تمایل داریم که دردها و رنج های دوران کودکی را کماکان زنده نگه داریم . این مسئله یکی از بینش های عمیق در روان درمانی های مبتنی بر روان تحلیل گری است. فرزند یک فرد میگسار با کسی ازدواج میکند که میگسار است .

 

 

کودکی که در دوران کودکی اش با بدرفتاری اطرافیان روبه رو شده است با فردی بددهن ، گستاخ و پرخاشگر ازدواج می کند یا اینکه خودش از دیگران سوء استفاده می کند .

فردی که در دوران کودکی اش آزار جنسی را تجربه کرده است ، در بزرگسالی ممکن است در دام روابط آشفته و بی هدف بیفتد .

کودکی که تحت سلطه دیگران بوده است ، ممکن است در دوران بزرگسالی به شدت دیگران را کنترل کند . این پدیده در نگاه اول گیج کننده است . چرا ما دست به این کار می زنیم ؟

چرا دوباره رنج ها و دردهایمان را زنده می کنیم و هر دم هیزمی بر این آتش می گذاریم ؟

چرا نمی توانیم دست از این الگوها برداریم و زندگی بهتری برای خودمان تدارک ببینیم؟

در واقع هر کسی با متوسل شدن به روش های محکوم به شکست ، به تداوم این الگوهای منفی دامن می زند .

این واقعیت تعجب برانگیز را درمانگران نیز قبول دارند .

در دوران بزرگسالی ، شرایط و موقعیت ها موقعیت های دوران کودکی مان است . منظور از تله زندگی ، تمام روش هایی است که باعث بازآفرینی شرایط دوران کودکی مان می شود .

تله زندگی ، اصطلاحی عامیانه است و واژه ای که متخصصان برای اشاره به تله زندگی به کار می برند ، طرحواره است ( طرح واره ها را می توان اینگونه تعریف کرد : باورهای عمیق و تزلزل ناپذیری که در دوران کودکی درباره خود ، دیگران و جهان اطراف در ذهنمان شکل گرفته اند) .

این طرح واره ها نقش تعیین کننده ای در شکل گیری احساس ما درباره خودمان دارند . رها کردن این طرح واره ها مستلزم چشم پوشی از امنیتی است که در پناه این طرح واره ها احساس می کنیم . بنابراین، این باورها علی رغم آسیبی که به ما می زنند ، در پناه آنها احساس امنیت می کنیم زیرا به ما قدرت پیش بینی پذیری و اطمینان آفرینی می دهند .

این باورها را می توان به امنیت داشتن فردی ترسو در خانه تشبیه کرد(حاشیه ی امنی که در آن همه چیز پیش بینی پذیر است) . به همین دلیل شناخت درمانگران اعتقاد دارند که تغییر این باورها ، کاری سخت و طاقت فرسا است .

 

بیایید به چگونگی تأثیر این تله های زندگی در روابط عاطفی و عاشقانه ( جـذابيت طرح واره ای ) بپردازیم:

 پاتریک پیمانکار ساختمان است و سی و پنج سال دارد . همسر پاتریک با وی خوب رفتار نمی کند و دائم به او توهین می کند اما علاقه پاتریک به همسرش کم نشده است .

پاتریک در تله زندگی رهاشدگی گرفتار شده است . پاتریک از این وضعیت سخت غمگین است . هر زمان همسرش شروع به فحش و داد و بیداد می کند پاتریک دستش از چاره کوتاه می شود و ناامیدی گریبانش را می گیرد .

 

 

پاتریک :

 ̎ انگار دلم نمی خواهد او را از دست بدهم ، می خواهم تحت هر شرایطی به زندگی با او ادامه بدهم . اگر او را از دست بدهم شکست سختی خواهم خورد ، سر در نمی آورم که چرا با اینکه من او را این قدر دوست دارم ولی او به من علاقه و تعلق خاطر ندارد . سعی می کنم خودم را تغییر بدهم ، اما فایده ای ندارد . دنبال راهی هستم تا خودم را تغییر دهم و او را از دست ندهم ، اما نمی دانم چطوری می توانم این کار را بکنم . بلا تکلیفی و تردید طاقتم را طاق کرده است.̎  

فرانسيس قول می داد دست از بدرفتاری هایش بردارد و پاتریک نیز قول فرانسیس را باور می کرد ، اما آرزوها و امیدهای پاتریک بر باد فنا می رفت چون فرانسیس دوباره رفتارهای آزاردهنده را از سر می گرفت .

پاتریک :

̎  باورم نمی شد که دوباره قولش را بشکند . آخرین بار مطمئن بودم که دیگر مرا آزار نمی دهد. می خواستم خودم را بکشم̎ .

زندگی زناشویی با پاتریک وضعیت خاصی داشت . او بارها و بارها در اوج امید داشتن،  به ناامیدی فزاینده گرفتار شده بود .

پاتریک :

 ̎ دشوار ترین دوره زندگی ام این بوده که انتظار بهبودی رفتارهای او را بکشم و در اوج امیدواری به بهبودی ، متوجه می شدم که تمام آرزوهایم بر باد رفته است  ̎.

 

زمان هایی که پاتریک منتظر بهبودی رفتارهای فرانسیس بود ، دچار خشم شدید و بغض می شد . وقتی می دید که باز هم فرانسیس به او توهین می کند ، جنجال به پا می شد . پاتریک اهل دعوا و کتک کاری نبود .

اگر هم گاهی اوقات دستش روی فرانسیس بلند می شد ، بلافاصله شروع به عذرخواهی می کرد تا فرانسیس او را ببخشد . اگرچه پاتریک خواهان تغییر رویه زندگی اش بود و می خواست به آرامش و ثبات دست یابد ، اما در تله زندگی رهاشدگی گرفتار شده بود : هرچقدر فرانسیس دمدمی مزاج و بی ثبات بود ، پاتریک احساس عاطفی عمیق تری نسبت به او پیدا می کرد .  هروقت فرانسیس تهدید می کرد که او را ترک می کند، پاتریک بیشتر به سمت وی متمایل می شد .

 

 دوران کودکی پاتریک پر از شکست و تلخکامی بود . پدر پاتریک زمانی که وی دو ساله بود خانواده اش را ترک کرد . پاتریک و دو خواهرش نزد مادربزرگ زندگی می کردند . مادرش نیز برای فراموشی غم های زندگی به دام شراب پناه برده بود و از زندگی بچه هایش بی خبر بود . عواطفی که پاتریک در حال حاضر تجربه می کرد چندان برای او غریب نبودند . او با ازدواج با فرانسیس به بازآفرینی این عواطف دامن زد.

 

 

به جای اینکه در درمان مشکل پاتریک ، موضعی خنثی یا اجتنابی بگیریم ، با او همکاری کردیم . به او کمک کردیم تا پی ببرد که در دام کدام الگوهای رفتاری افتاده است و چگونه می تواند شر این الگوها را از سر خود کم کند .

به او یاد دادیم که در انتخاب های خود ، آگاهانه تر عمل کند . او را درباره خطرات احتمالی در انتخاب روابط صمیمی ، آگاه کردیم . او را با واقعیت رنج زای زندگی اش رویارو کردیم . او عاشق فرانسیس بود. پاتریک تا آن زمان فرصت های زیادی به فرانسیس داده بود . وقتی برای اولین بار بحث جدایی از فـرانسیس پیش آمد ، پاتریک اذعان کرد که به شدت از خاتمه بخشی به رابطه می ترسد . اما بالاخره به این رابطه دردسرساز خاتمه داد و برخلاف پیش بینی های قبلی اش ، دچار شکست و ترس زیاد هم نشد بلکه اعتماد به نفس و آرامش بیشتری پیدا کرد.

رویکرد طرحواره درمانی به شما نشان می دهد که چه نوع روابطی برای شما مناسب است و بایستی از چه روابطی اجتناب کنید .

متأسفانه این کار ساده نیست ، چرا که ممکن است مثل پاتریک مجبور به انتخاب روابطی بشوید که در کوتاه مدت چندان رضایت بخش نیستند.  معمولاً افراد برای فرار از زندگی گذشته خود دست به انتخاب هایی می زنند که عواطف دردناک گذشته را دوباره زنده می کند .